که یدفعه یادش اومد نرفته لباساش رو بیاره رفت سمت خیاط خونه قصر پیش خیاط مخصوص سلطنتی گفت لباس من کجاست خیاط سلطنتی رفت لباس رو اورد و گفت بفرمائید سرورم کاسپین وقتی لباسش رو دید لبخند زد لباس کاسپین شامل یه جفت چکمه سفید و بسیار خوش دست با شلوار سفید
که یدفعه وقتی صورت رنگ پریده ایزابلا رو دید وحشت کرد و سریع به سمت ایزابلا رفت و پیشش روی تخت نشست با نگرانی گفت ایزابلا عزیزم خوبی چرا رنگت پریده ایزابلا یدفعه کاسپین رو بغل کرد و با صدایی که معلوم بود پر از بغض گفت کاسپین قول بده مراقب خودت هستی کا
(راوی) کاسپین که فکر میکرد ایزابلا فقط کابوس دیده خیالش راحت شد و رفت به اتاقش رفت اما خبر نداشت ایزابلا بخاطر چیز دیگه ایی انقدر غمگین و نگران بود نمیدونست ایزابلا در اصل خواب اون رو دیده خوابی که مدام فقط ارزو میکنه کاش اون خواب فقط کابوس باشه کاب